سپید: 24/5/90

برای لحظه سردی که چشم را بستی

و آه کشیدی به وسعت قلبت...

(چقدر دست و دلت کوچک و زیباست

که می شکندش خشونت یک نسیم

نگاه من)

برای خنده ی بی مثال و مانندت

و گستره ی دلفریب دهانی

که از ستاره بوسه ها می چید

و رد سرخ و سفید دندانهات

بر تن مجروح سیبی که

من باشم

برای یک خاطره

یک تصویر

یک قاب عکس گرد گرفته بر دیوار

برای خستگی حرفهایی که از ته قلبت می زدی

و ترجیع بند مندرس "دوستت دارم"

در انتهای قصیده بلند گلایه و انکار

برای لنگی گامهایی

که بی اختیار می لغزیدند

 بر انتهای خیابانی که خانه ی ما بود

و شانه های بلندی که می پیچید

سرت بر آن

به جستجوی امتداد سایه ی من:

دشمنت

عشقت

برای لحظه ی سردی که چشم را بستی

و آه کشیدی...

حتی برای همین ها

چقدر خوب زندگی کردیم

چقدر خوب

مردی!

 

 

 

 

 

 

  
نویسنده : احسان حسینی ; ساعت ٤:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٢٤
تگ ها :

روز پدر مبارک...

پدر صدای قدم های خسته ات زیباست

و بال های سپید و شکسته ات زیباست

پدر تمام نفس های مرده در سینه

و دست های کفن پیچ و بسته ات زیباست...

  
نویسنده : احسان حسینی ; ساعت ٧:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۳
تگ ها :

خاطره

 

میخ را

خاطره ای است

محکم و استوار

دیوار رنگ پریده را

خاطره ای است ملتمس

اطاق را...

آه

چقدر فراموشکار است!

پریدن و نپریدن

وقتی مهم است که مسئله بال باشد

اما

من به اوج که فکر می کنم

نابود می شوم

زندگی من

به یادآوردن است

پس

زنده باد میخ

اطاق

از یاد می برد

دیوار

گدایی می کند...

  
نویسنده : احسان حسینی ; ساعت ٧:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٢٦
تگ ها :

سپید: 19/2/1388

به چه می اندیشم؟

هیچ

فرصتی نیست که برگردم

دستان تو دورند و دست نیافتنی

و چشمان تو اثیری اند و جاودان...

ورق به ورق خاطراتم را کنده ام

و هزار بار سوزانده ام

نام خود را نیز به یاد ندارم

پوستم را باد می سابد

قلبم را سکوت

با اینحال

تو هنوز هستی و لب های تو سرخند

سرخترند...

اما

چه کنم؟

فرصتی نیست که برگردم!

 

  
نویسنده : احسان حسینی ; ساعت ٥:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۱٩
تگ ها :

تقدیم به فریدون مشیری: کوچه

دریغ و درد

دلم از یاد آن شب در تپش افتاد...

گرچه مهتابان درون ابر زندان بود

باد می افسرد بر لب شعله ی لبخند

محنت مجنون طوفان بود

ترس بود و لرزش اصوات ناپیدا

سرد بود و بارش غمناک باران بود

آه اما

دستهامان آشنا بودند

چشمهامان را گره می شد به یک آویز...

کوچه خلوت بود و مردم در پناه سقف ها پنهان

ما میان ابر و باران راه می رفتیم

بر تن ما تازیان می زد زمین و آسمان یکریز

مهربان بودند چشمانت

خدایا

گرمی دستان تو چون اخگری سوزان 

کوچه خلوتگاه ما بود آن شب لبریز...

من به دنبالت تمام کوچه را گشتم

می نهادم گام بر قلبی که افسرده است

یادبود هر فدم بر سینه می کوبید...

بی تو بودم

لیک

با تو از آن کوچه بگذشتم!

  
نویسنده : احسان حسینی ; ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٦
تگ ها :

سخنی با شما

سلام دوست من

سالهاست که در این وبلاگ می نویسم. گاهی شاد، گاهی غمگین، و تو همیشه مخاطب من بوده ای و من خوشحال بودم که کسی هست که مرا می خواند. از زبان خودم حرف می زنم، و می گویم تمام نوشته های من آینه ی دلتنگی ها و خوشی های  من بوده اند و تو در همه ی اینها با من شریک بوده ای بی آنکه از تو بخواهم، سنگ صبورم بوده ای بی آنکه بدانی و خواهی نخواهی گاهی دلم برای تو تنگ شده است. من کلا زود دلتنگ می شوم. همانطور که تشنگی و گرسنگی آزارم می دهد، دلتنگی نیز مرا می آزارد. برای همین است که هر روز من دلتنگتر می شوم چرا که هر روز با کسان بیشتری آشنا می شوم و بیشتر دلتنگشان... اگر ننویسم دلتنگم و اگر بنویسم دلتنگتر، انگار که استسقا گرفته باشم! این درد را درمانی نیست، مثل دندان درد ملایمی است که آدم دوست دارد با آن بسازد. یکجور اعتیاد، یکجور خودشیفتگی حتی!

شنیده ام که در صحراهای کشوری دور، تپه های شن روان شبها به آواز مسافران را به خود می خوانند، با صدایی زیبا و خواستنی. تپه ها زیبایی را دام مسافران می کنند تا آنها را ببلعند و آنان را به سنگ تبدیل کنند. سنگ ها همان قیافه ی آدم ها را دارند. راه می روند، حرف می زنند، زنده اند اما زندگی نمی کنند. گاهی مشت هایشان گره می خورد و دهانشان همزمان باز می شود و فریادشان بر می آید که... کمتر مسافری از این تپه ها جان سالم در می برد و بعد از آن است که از هرچه به نظرش زیباست می ترسد. من هم از زیبایی می ترسم، باور می کنید؟ به خودم نگاه می کنم و در آینه به خودم سقلمه می زنم که آیا سنگ شده ام یا نه، و اگر آن تپه شنی مرا بلعیده باشد چقدر سنگم کرده... و اگر بلعیده نشده ام ترس از سنگ نشدن چقدر سنگم کرده... شاید باید از شما بخواهم برایم بنویسید چطور باید صدای پریان حقیقی را از صدای تپه های شنی تشخیص داد... برایم می نویسید؟

ضمنا، خیلی خیلی دوستتان دارم، هر کس و از هر کجا که می خواهید باشید. همینکه مخاطب یک نوشته ی صد در صد شخصی هستید مناعت طبعتان را می رساند و دست و دلبازیتان را. در پناه دوست، یا حق!

  
نویسنده : احسان حسینی ; ساعت ٩:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٢٥
تگ ها :

احساس، برای کسانی که حس می کنند، تقدیم با عشق به احمد و آیدا

گذرا و نهان، چون نسیم. می لرزاند و  به تلاطم می کشد.بر می خیزد و اوج می گیرد، می نشیند اما نمی آساید. در بسته را به ظرافت از روزنی عبور می کند. احساس چون نسیم، لحظه را می سازد، تصرف می کند و می برد. لحظه به اوست که متبرک می شود، تسلیت می یابد، شخصیت می پذیرد و ویژه می شود. اوست که در یاد می نگارد، بر قلب حک می کند و بر سینه می نهد. مهتابی است که روز و شب نمی شناسد، آفتابی است که کسوف ندارد و نسیان و کاستی نمی گیرد. طلیعه ی رحمتی است بی نهایت، امید می بخشد و آشکار می کند. چندان که قلب می گرید و چشمی می خندد، اوست که راه به قلب دگری و چشمی دگر می گشاید. مرزها را در می نوردد، کوه ها را فراز می آید و بر دشت ها می تازد. چاه را نصیبی از اوست و یوسفان زنده به گور را. احساس فاتحی است که می گشاید و می بخشد، تسلیت می دهد و تسلا. یکایک و یگان یگان منتشر می شود و نیرو می گیرد. چون بال بگشاید اوج می گیرد و چون پر بندد قلب را آشیان می سازد. ویرانی او آبادی است، از آن رو که می پالاید و صاف می کند...

و اکنون تو زندگی دیگری را آغاز می کنی، عموی کوچکتر من، برادر بزرگترم! نبودم و کاش می بودم، اما شادمانی تو را نیاز به حضور جسمم نیست تا دریابم، شوق تو را نیاز به دیده ی خاکی ام نیست تا ببینم. ناشکیبایی از تو دور باد، لحظه را دریاب و احساس زیبایی را که می باید نه در عکس های مجلل ازدواج، که در تالار خاطره حفظ کنی. امروز روز توست و امیدوارم فردا و فرداها نیز روز تو باشد. چندین دور که منم و چندان نزدیک که تویی، قلب ها را بعد محبت بر مغاک فاصله اگر غلبه باشد، چه باک از جدایی؟

  
نویسنده : احسان حسینی ; ساعت ٧:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٢٥
تگ ها :

بی نوایان

دراز کشیده بودم، دراز کشیده بودم و انگار نه انگار، همیشگی شبها به قلبم پیوند خورده بود. بیرون، پشت شیشه های بخار گرفته ی خوابگاه برف میبارید. برف نم نمک روی سطح خیس و معلق شاخه ها می نشست و سنگینی می کرد. دلم گرفته بود... بیرون خش خش باد به شیشه می کشید. فکر می کردی شاید روح تشنه ای است در جستجوی گرمی آغوشی یا پری راه گم کرده ای از یک افسانه که مویه کنان می گدرد. نور بی فروغ چراغ ها نقش سایه ها را به دیوار اطاق می بست. چنگال هایشان هراس انگیز و لرزان، تب زدگانی بودند شبح گونه در پی قربانی هایشان، تکیده و سرد، کز کرده زیر پتو های مستعمل رنگ و رو رفته. اطاق بیجان بود، صدایی نه، نوایی نه، و ما بینوایان بودیم!   

  
نویسنده : احسان حسینی ; ساعت ٢:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٢٠
تگ ها :

من خواب دیده ام...

من خواب دیده ام

خواب یک رویای تابستانی را

و چقدر خوب است خواب یک رویا را دیدن

چقدر خوب است خواب دیدن

من خواب دیده ام

که تو بودی

و مادر بود

و همه بودیم

تابستان بود

پیش از آن که بمیری

و هنوز رویا بود...

{صدای عاشقانه ی خواننده ای دوره گرد از پنجره می آید و آشفته می کندم

غلط می زنم به پهلو}

...دستانم را

دستانم را گرفتی بودی

و دستانم را گرفتی بودی و من دستانت را

دستانت را گرفته بودم

گرم بودم

و در این اندیشه که اینبار چقدر خوشبخت خواهم بود

و چند لحظه با تو

آشفته ام می کند در غلطیدن به پهنه ی یک خواب

وقتی می دانم

که گریزی نیست از ترس و طلوع آفتاب فردا

و این حقیقت ساده که

مثل همیشه رویا

با گسستن دستانت به پایان می رسد

و با گشودن پلک هایم به کابوسی

که زندگی است!

 

  
نویسنده : احسان حسینی ; ساعت ٩:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱
تگ ها :

به یاد تو، نه!، شما...

بیست و پنج سالم شد، و حتی خودم هم به خودم از صمیم قلب تبریک نگفتم. حس نبودن شما قویتر از آن بود که لبانم به تبسم بلرزد. نگاه شما سرد بود، و تلخ، مانند نگاه من که به چشمان قاب گرفته ی شما خیره بود. گریه نکردم. پذیرفتن نبودن شما برایم سخت بود، اما، سردی قلبم را نمی توانستم باور نکنم. چقدر گذشته مگر، سه سال؟ چقدر گذشته از زمانی که گوشم عادت به نوازش کلماتت را ترک کرده، و گونه ام میل به بوسیده شدن را؟ آه خدایا! امروز با مامان هفت حوض را مرور کردیم. او از آغاز می گفت، من به فکر روزهای واپسینتان بودم. او نیمکت هایی را نشان می کرد که دوران نامزدیتان بر آن سپری شده بود، من درخت هایی را می دیدم که روزهای آخر به آن تکیه می کردید تا قلب خسته تان آرام بگیرد. اما پدر، من باید به کدام درخت تکیه کنم، یا بر کدام نیمکت انتظار بکشم این لحظات بی شمار را، این لحظات بی شما را؟

دوست داشتم این روزها بیشتر کنارم می بودید. به شما احتیاج دارم، به خنده ها،‌طعنه ها، اغمازها، نوازش ها، تنبیه ها، راهنمایی ها و ... به چشمهایتان. مامان می گوید چشمهایم کمی به شما رفته، باور نمی کنم. در آینه که به چشمهایم نگاه می کنم بازتاب بی حرکت مردمک ها را می بینم که حتی انتظار هم نمی کشند. برای من زمان متوقف شده در 28 شهریور 85. برای شما چطور؟

کاش دفعه بعد که خواستید به خوابم بیایید خبرم کنید. اجازه بدهید آراسته تر و آماده تر از قبل به حضور برسم. اجازه بدهید حواسم را جمع کنم. می دانید که خیلی خواب نمی بینم، خواب شما را هم... لطفا یادآوری کنید که به یادم هم بماند. شاید حلاوت بودنتان کمی بیش از چند لحظه دوام بیاورد. کمی بیش از پریدن مستی اش در سحرگهان. می دانید که چقدر از هشیاری بعد از آن می ترسم. از اینکه صدایتان کنم و به ناگاه هق هق ترکیده ای در گلویم جوابم را بدهد...

پدر، تولدم را تبریک نمی گویید؟

  
نویسنده : احسان حسینی ; ساعت ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٢
تگ ها :

ترانه: 4/2/1388

بهم بگو دوسم داری جوری که باورم بشه

یه جور به خوابم پا بذار که خواب آخرم بشه

بیا که خیلی خستمه بس که تو رویا دویدم

بس که پی تو گشتم و تنها به آخر رسیدم

دلم تمام این روزا تو سینه پر پر می زنه

یعنی میاد روزی که عاشقی بهم سر می زنه

بعد یه عمر دویدن و بی ناکجا رسیدنا

بعد همیشه بردن و به انتها رسیدنا

بعد تموم وقتایی که با تو بی خودم بودم

نه اونچه باید می شدم اونچیزی که شدم بودم

باختن و بردن یکیه وقتی که با من نباشی

مثل زمینه ی سیاه تو بوم لخت نقاشی

دلم نمی خواست که بگم چقد تو رو منتظرم

چشام برات خشک شده و یه لحظه پلک نمی زنم

دست و دلم می لرزه باز وقتی تو خواب می بینمت

سعی می کنم لب بزنم با رویای حرف زدنت

بهم بگو دوسم داری جوری که باورم بشه

یه جور به خوابم پا بذار که خواب آخرم بشه...

  
نویسنده : احسان حسینی ; ساعت ۳:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٦
تگ ها :

دو قطعه: 12/1/1388

صدای ساحل بود

در

سکوت امواج

شب سرد بر کناره ی بالین من می تاخت

دور از تو

آسمان چندان مهربان نبود

که با من

از آفتاب سخن گوید

*                     *                    *                       *                     *

نبضش

چه کند نمی زد!

با پوست خاکستری و سرخ

چون گلبرگ خشک شده ی رز

دستانش

کشیده و بلند

به سوی من

و

تو

دو متهم!

که در میانمان

جان داده بود

جنازه ی یک عشق...

  
نویسنده : احسان حسینی ; ساعت ٤:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱/۱٢
تگ ها :

به نام پدر: 13/9/1387؛ تقدیم به همه ی دلتنگی هایمان

برای همه ی لحظاتی که درد کشیدی و ندیدیم، برای همه ی لحظاتی که تنها ماندی و در کنارت نبودیم، برای همه ی لحظاتی که می بایست چیزی می بودیم که همیشه دست نیافتنی بود، عذر می خواهم، پدر!

 

 نه مثل وقتی که نامه ات را خواندم، سرشار از لذت و هیجان، دراز کشیده روی تخت، نامه ات را پشت به چراغی گرفته بودم که نور لامپ از چشت به آن می تابید. نه مثل وقتی که بر شانه ات نشسته بودم و از بالای قامتت خود را بلندتر از هرچه هست می دیدم. نه مثل وقتی که سرم را روی سینه ی سفتت می گذاشتم و تو دستهایت را در موهایم می دواندی و بازخواستم می کردی... سرد و تکیده و تنها، مثل تمام لحظاتی که دور از ما پشت به سیلندر نیم گرم شوفاژ دفتر کوچکت در غربت می دادی و تاب می آوردی، سرد و تکیده و تنهایم، و تمام تلاشم را می کنم که مثل تو تاب سنگینی این لحظات را بیاورم.

تنت چه سرد بود پدر. تنت چه سرد بود! چنان در بهت سرمای تنت بودم که یادم رفت نفس نمی کشی و سینه ی سفتت از سرمای غیربشری فریزر سردخانه یخ بسته. فیلمش هست، صحنه نه به همان صورت که دوربین گرفته، که به همان صورت که چشمهایم دیده اند، حیات می یابند، خود را به رخم می کشند و مجبورم می کنند به ضرب و زور خاطرات کودکی ام و جوانی تو، فراموششان کنم. جوانی تو... مگر چند سالت بود پدر که مردی، مگر چند سالم بود؟

چه روز خوبی می توانست باشد، آه! فراموشش نمی کنم. تمام روز با دوستانت باشی، خوش خوشک فاصله ی مانده به خانه را پیاده طی کنی، سر راه، خودت را به فالوده ای مهمان کنی و وقتی به خانه ی مادربزگ می رسی ببینی که ردیف کفش های نامرتب پشت در خانه درهم پیچیده اند و در که می زنی و برویت باز شود، صورت در هم پدر بزرگ را ببینی، مادربزرگ وارفته بر صندلی تک نفره ی رسمی، خاله و شوهر خاله ای که نگاهشان را می دزدند، و دخترها که نگاهشان را به گل های فرش دوخته اند و ایمان که به طرفت می آید، می گوید داداش، و پشت در از پا می افتد. بابا مرد؟ چه بهت ابلهانه ای! و بعد، تمام عمرت باید از روزهای خوشی که به اندوه منتهی می شوند بترسی پسرکم. تولد بیست و دو سالگی ات مبارک!

شهریور تلخ ترین سال قرن بود پدر! شهریور سالی که تحویلش با سرفه های تو شروع شد، با سوره ی یوسف که نمی دانم و نفهمیدم چه شد که وقتی بعد از حول حالنا، استخاره کردی و خواندی، چشمهایت نه لبالب به اشک شوق، که نمناک از حسرت شد. دوربین همه را گرفته است، فیلمش هست! من در ذهن تمامش را دارم، تمام روزهایی را که می خواستی به یادگار بماند. تمام لحظاتی را که مادر فراری از دوربین و تو مشتاق به ثبت آن بودی. این بود آنچه می خواستی؟ وداعی شاد؟ سالی که با سرفه های تو شروع شد، با سوره ی یوسف، با چشمهای تبدار مادر، با نگاه های من، ایمان و الناز...  پدر، روزت مبارک! تولدت مبارک، سالگرد ازدواجت مبارک، سال نو مبارک، پدر، با چشمهای به اشک نشسته و بغضی که شرمم می آید بشکنمش، ملبس به تیرگی بی پایانی که در برم گرفته و لحظه ای رهایم نمی کند، بر مزار تو، تمام مناسبت های بی تو را با خاطره ات متبرک می کنم.  

 

  
نویسنده : احسان حسینی ; ساعت ٢:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/٢۸
تگ ها :

غزل: 7/10/1387

چو مرغ غم زده ای در قفس گرفتار است

دلم شکست و به خود گفتم آخرین بار است

تو سیل دیده ای از خون به راه افتاده؟

هنوز دیده ام از طعنه هات خونبار است

نه فکر مرگ چنین دلفسرده کرد مرا

نهنگ غمزده ام از حیات بیزار است

کنار کوی تو کوخم هزار کاخ بلند

جدا ز کوی تو کاخم هزار آوار است

نفس گرفت، خدایا! چه بغض سنگینی

نشسته بر جگر پاره پاره و زار است

در این خرابه ی تاریک چون توطن کرد

عقاب پر شکسته ی دل تا به کی گرفتار است؟

شبیه خاطره ات چون به نزد من آیی

دلی به خون تپیده ببینی که یاد دلدار است...

 

مخند و شاد مکن خاطر، آنچه می شنوی

زبان گشودن قلبی خموش و مردار است

  
نویسنده : احسان حسینی ; ساعت ٦:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/٧
تگ ها :

سکوت در سالامانکا

لب از لب باز نمی توانم کرد، که اگر به سخن درآیم... هیهات، هیهات! کلمات جادویی از سینه بیرون می جهند، آنک که دستانت را در افق به تماشا می نشینم. صحبت از گل و شکوفه و باران نیست، خار است و شاخه های لخت و تگرگ، که دل به قلعه ی دیوان می ماند، ساکت و تار و طلسم شده؛ و این آرزوی سوزان  را در ژرفای مسموم سینه ام می گدازدم که کاش به لبخندی یا نوازشی یا اشارتی بر من منت نهی و بند از دهانم بگشایی. آفتاب کجاست که صورتم را نمی سوزاند؟ من دل به کدامین افق بسته بودم که شب چنین مرا در کام خود فروکشید؟ سهم مرا از گردش روزگار چنین بایست که نور را به حریفان واگذارم و شب بی هیچ حریف و همصحبت جان خویش بفرسایم؟ آه که این طلسم با من چه کرده است! کاش به لبخندی یا نوازشی... بند از بندم گشوده غمت، تن به کدامین خاک بایدم سپرد که آرام گیرد، روحم را چگونه برهانم، دلم را چه کنم؟ چندان که شهابی به رسم مودت با خط خطک روشنی، یا رهگذاری به رسم تفرج به شعله ی مشعلی یا صاحبدلی به شبانگه در چشمخانه اش فروغ روشن دیده ای بر قلعه ی فسرده ی من پای می نهند، به یاد تو می افتم ای خورشید، به یاد روز، به یاد آنهمه امید... لب از لب باز نمی توانم کرد، که هق هق فروخورده ای که در گلوی من است ره به بیرون نیابد، که بغض کهنه ی من فرو نشکند، که من از مصاحبت گریه بیزارم، من از شکست قلب گریزانم، مرا وحشتی هست از آنکه بدخواهانم دریابند تا چه حد گند فسونها و خباثت وردها و پلیدی جادویشان موثر افتاده است... هیهات، هیهات! که کاش به لبخندی یا نوازشی یا اشارتی بر من منت نهی و بند از دهانم بگشایی، شاید از آن نفس که در دم تو هست و آرزوی سینه ی من، نفحه ای نصیب من گردد... لب از لب باز نمی توانم کرد!

 

 

  
نویسنده : احسان حسینی ; ساعت ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۱٥
تگ ها :

غزل 27/2/1387

دست بر دیده از این کوی دوان می گذرم
                       اشک می ریزم و از سرو روان می گذرم
مست از درد قدمگاه تو را می نگرم
                          مهربانا! که من از قبله ی جان می گذرم
چه حکایت کنم از آنچه بر این مسکین رفت
                           هفت خوانیست که از گفتن آن می گذرم
حاصل آنهمه امید که بر وی بستم
                        آنچنان سوخت که از جمله جهان می گذرم
همچنان پسته چو بر زخم نمک می زنی ام
                                  لب فرو بندم و لبخندزنان می گذرم
برگ خشکیده ام از شاخ فرو افتادم
                                باد می آید و بیداد خزان... می گذرم
  
نویسنده : احسان حسینی ; ساعت ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/٢٧
تگ ها :

غزل ۲۸/۱۰/۱۳۸۶

یک عمر بود ثانیه ای کز سرم گذشت

وقتی که تیغ عشق ز بال و پرم گذشت

من ساحل فتاده و تو موج پر غرور

من ایستاده بودمت و از سرم گذشت

شلاق چشم مست تو بر من فروگرفت 

آمد گداخت قلب من و از برم گذشت

یک شعله از لبت به رخم اوفتاد زان

آتش گرفت جانم و خاکسترم گذشت

چون یوسفی تو و من پیر شکسته دل

بر کوی تو سینه کشم: سرورم گذشت

کورم من از تلالوی روی تو آفتاب

وقتی که عشق از حد حظ بصر گذشت

از من غریب تر در صف این عاشقان نبود

آندم که کوس خفت من در خبر گذشت

احسان خموش باش و نشاطش نظاره کن

آری خنک که مستی اش از پرده در گذشت

  
نویسنده : احسان حسینی ; ساعت ٧:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/٢۸
تگ ها :

صدایم کن

صدایت

تنم را می لرزاند

که سپیدارم

میزبان وزن آوای گنجشککی...

رقصیدن در باد را

دوست دارم

صدایم کن...

  
نویسنده : احسان حسینی ; ساعت ۸:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٦/٢٦
تگ ها :

مرثيه ی جنازه

حاشا اگر به حال خودم گریه می کنم

وقتی به چشم های تیره ی تو خیره می شوم

از من نترس

پروانه ی شکفته ی پرشور

تسلیم می شوم

و می زنم لگام به این سیل اشتیاق

تسلیم می شوم...

شاید شبی دگر

وقتی که پشت کرکره ات گام می زنم

و می زنم لگام به این سیل اشتیاق

اندوه انبهی است

دردی که شعله می کشد از من

از من که از نوازش چشمهای تو پرم

از تو که پیش دو پایت...

حاشا اگر به حال خودم گریه می کنم

خندیدم و گریختی از من

از من که خنده ام از رنج مرگ بود

تا چار گلوله

آن صبحدم کفاف دهد کشتن مرا

و روح خسته ام

آساید از شعله ی این درد اندکی

حاشا اگر به حال زار خودم گریه می کنم

وقتی به چشم های تیره ی تو خیره می شوم...

  
نویسنده : احسان حسینی ; ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٤/۱٠
تگ ها :

غزل: ۴/۴/۱۳۸۶

گفتی: به هیچ فلسفه حوا نمی شوم

                        گفتم: که پشت فلسفه من جا نمی شوم

گفتی: به پیش پای تو زانو نمی زنم

                        گفتم: به پیش پای تو برپا نمی شوم

گفتی به خنده: بازی خود را تمام کن

                        تسلیم هیچ حقه ی دنیا نمی شوم

گفتم که عشق بازی این اشک ها نبود

                      من جز به عشق پیش کسی تا نمی شوم

با چشم های تیره به من گفت عاشقی؟

                      شاعر برو که مریم عذرا نمی شوم

گفتم مسیح معجزه ی چشم های توست

                       و من شبیه هیچ یهودا نمی شوم...

  
نویسنده : احسان حسینی ; ساعت ٧:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٤/٥
تگ ها :

← صفحه بعد